تبلیغات

ابزار وبلاگ

دانشجویان مهندسی نفت دانشگاه پیام نور ارومیه - دل نوشته ی شما
دانشجویان مهندسی نفت دانشگاه پیام نور ارومیه
جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست

مرتبه
تاریخ : شنبه 20 اسفند 1390

خدایا

چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :

الهی العفو ... که عفو و بخششت را می طلبم

اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم ؟

چگونه شرمسارت نباشم در حالیکه هر چه جور و جفا از من می بینی

باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟

چگونه ادعای بندگی کنم در حالیکه خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟

اما مهربان خالقم!

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم

و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و این کلام را نگفته باشم

خدایا! ساده بگویم ... دوستت دارم

خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست

هر روز به افكار و آرزوهایم بیا

به رویاهایم، در خنده هایم و اشكهایم

 از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو

به عبادتم ، به كار ، زندگی و مرگم بیا

 خدایا ... یاریم كن تا به این مقام برسم كه احساس كنم كه كسی از من غنی تر نیست

زیرا از عشق و شادی برخوردارم

یاریم كن تا به این مقام برسم كه فقط تو را داشته باشم و لطف و عشق تو مرا لبریز كند

به این مقام برسم كه بگویم

بیا فقر ، بیا درد

 وقتی كه خدا شهریار قلب من است

 هیچ گزندی به من نمیرسد

همه چیز میگذرد

مانند رویا می آیند و می روند

من در شادی بی مرگی هستم و ترسی ندارم

زیرا كه او در من ساكن است

و سایه جاودانه او بر روح من حكمــفرماست

و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی

تو همانی که من می خواهم . پس مرا همان کن که تو می خواهی

آه خدایا ......

خدایا     www.ma3ta.com


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید (حمید نابغی)

 

به رسم  شهر دلتنگم ، نگاهم را زیارت کن  

 نگاه پر نیازم رابه چشمانت ، تو دعوت کن 

 تو می گفتی اگر رفتم حلالم کن غمی دارم 

برو باشد  ولی من هم خدا و عالمی دارم

 

(مرتضی رستمی)

 

صبر کن بعد برو

صبر کن چشم من از دیدن تو سیر شود بعد برو

یا که دل پای غمت بسته به زنجیر شود بعد برو

شعله عشق تو افتاد به ناگاه به کاشانه دل

صبر کن این شعله زمین گیر شود بعد برو

خواب دیدم که بهار است و تو زیبا بهار آرای منی


             صبر کن خواب منه غم زده تعبیر شود بعد برو

               رفتی و آیینه دل همه زنگار کدورت بگرفت

                 بگذار آیینه فرسوده و دلگیر شود بعد برو

                                 
                     فرستنده:رضا علیپور

 

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه براورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
این کوزه چو من عاشق یاری بوده است
در بند غم و زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او میبینی
دستی ایست که بر گردن یاری بوده است

فرستنده:سودا تیمورپور

فقر چیست؟

میخوام بگویم فقر چیست،
فقر چیزی است که همه جا سر می کشد،
فقر،گرسنگی نیست،عریانی هم نیست،
فقر چیزی را" نداشتن" است،ولی آن چیز پول نیست،طلا و غذا نیست،
فقر همان گرد وخاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند،
فقر ،تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند،
فقر ،کتیبه سه هزار ساله ی است که روی آن یادگاری نوشته اند،
فقر ،پوست موزی است که از پنجره یک ماشین به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر میکشد،
فقر ،شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
فقر،روز را "بی اندیشه"سر کردن است

فرستنده:حمید نابغی

 

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند

 

کوچه ها را بلد شدم،

خیابان هارا،

مغازه هار ا،

جدول ضرب را

حتی...!

و دیگر در هیچ راهی گم نمی شوم.

اما

گاهی میان آدم ها گم می شوم .



آدمها را بلد نیستم...!!!

 

فرستنده: حمید نابغی

 

دیگر بهار هم سر حالم نمی کند / چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟ / وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند ...
            

    فرستنده: ایوب مرادی

 

کاش میشد کنارش می نشستم و آن دستان لطیفش را به گرمی می فشردم...
نگاه زیبایش را با چشم دل می نگریستم ، الفبای عشق را با تمام وجود برایش می سرودم...
چه زیباست در کنار یار بودن ، برایش ماندن و با وی مردن ...
کجاست یارم تا جان نثارش کنم...کجاست تا با شوق دیدارش باز دریای چشمانم را مواج کند...
گم گشته دریای غمم...ای ساحل عشق کجایی ...
بیا که دگر این قایق تاب طوفان غمت را ندارد...
 

 نویسنه و فرستنده:ایوب مرادی

 

 


 

نیستی و دلم آرزوی بودنت را دارد...
دلی که کار هر روز و شبش خون خود خوردن است ...
دلی که برای داشتنت بی تاب است.آری دل من بود که هر شب از تو می نوشت و باتو می زیست...
کجابودی ای عزیز دل ...؟
کجا بودی که این دل هر شب سراغت را از ماه وستارگان می گرفت ، کجا بودی که صدای دل ، گوش آسمانها را با فریادی که نام تو در لابه لای فرازونشیب هایش می پیچید کر کرده بود...
آری هر شب در رویاهایم بوی حرفهایت را می شنوم ...
کجایی که چشمانم لاله ای در کویر انتظار اند...
کجایی ای نازنینم...؟

فرستنده و نویسنده:سالار رستمی

 

تو زیبایی و همچون موج دریا پر هیاهویی / منم تشنه کویری ، که ندارد هیچ آهویی / بیا یک شب کنارم تا سحر بنشین ببین جانا / که خوشتر باشد از صد موج این بی ها و بی هویی .

 

فرستنده:ایوب مرادی

 

جملات خدایی....

بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.
* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.
* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.
* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!
* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.
* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.
* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.
* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.
* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.
* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.
* ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.
* آنکه خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.
* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.
* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.
* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.
* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.
* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.
* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.
* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.
* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟
*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟
* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.
* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.
* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

اگه وجود خدا بشه باورت  خدا یه نقطه میذاره زیر باورت و میشه *یاورت*

خدا تنها تنهایی است که تنها را تنها نمی گذارد.

فرستنده: مرتضی رستمی


 



ارسال توسط رضا عسگری
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بچه ها نظرتون در مورد مطالب وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود آهنگ